تبليغاتX
تنها زیر باران مانده
                                            من اگر روح پریشان دارم

                                           من اگر غصه فراوان دارم

                                           برتوو عشق تو ایمان دارم

وحشتناکترین شکل دلتنگی برای کسی است که در کنار او باشی ولی بدانی که به او نخواهی رسید

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 21 آبان1386ساعت 16:46  توسط ssmm  | 

خیلی دلم برات تنگ شده کاش بازم پیشم بودی

+ نوشته شده در  دوشنبه 30 مهر1386ساعت 0:57  توسط ssmm  | 

سلامی می کنم از ته عمق وجودم تنها برای تووووووووووو

خوش اومدی امیدوارم بهت خوش بگذره.

                                                        دوست دارت (سارا)

+ نوشته شده در  پنجشنبه 12 مهر1386ساعت 17:0  توسط ssmm  | 

دخترک خنده کنان گفت که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته است به یر

راز این حلقه که در چهره ی او

این همه تابش و رخشندگی ا ست

مرد حیران شد و گفت :

حلقه ی خوشبختی است حلقه زندگی است

همه گفتند :مبارک باشد

دختر گفت:دریغا که مرا

باز در معنی ان شک باشد

سال ها رفت و شبی

زنی افسرده نظر کرد بر ان حلقه زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

به هدر رفته هدر

زن پریشان شد و نالید که وای

وای این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است.

 

+ نوشته شده در  جمعه 23 شهریور1386ساعت 22:8  توسط ssmm  | 

دلم یه گوشه بی رمق افتاده       

منتظره منتظر یه پیاده

چشم براهه تا که بیاد از اون دورا         

تا که بگیره دستمو بده به دست یه با اراده

                         

+ نوشته شده در  شنبه 10 شهریور1386ساعت 0:8  توسط ssmm  | 

        بگو از دنیا چی می خوای دل من       

 بگو از بی کسی ها چی می خوای دل من

  مگه نمی دونی تو این دنیای بی انتها  

هیچی به اسم عشق نمی مونه تو دلا

نگو یادت رفته اون همه درد و بلا

       نگو به باد سپردی اون همه درد و دلا       

بگو جز بی کسی چی مونده تو دنیا

بگو چرا باید عاشق بشن دلا

مگه چی داره عاشقی            جز درد و بلا و بی کسی

                                         حامد

   

+ نوشته شده در  دوشنبه 5 شهریور1386ساعت 15:30  توسط ssmm  | 

حال همه ی ما خوب است

ملالی نیست جز گم شدن گاه به گاه خیالی دور

که مردم به آن شادمانی بی سبب می گویند

با این همه عمری اگر باقی بود

طوری از کنار زندگی می گذریم

که نه زانوی آهوی بی جفت بلرزد و

نه این دل ناماندگار بی درمان

+ نوشته شده در  چهارشنبه 24 مرداد1386ساعت 1:12  توسط ssmm  | 

من می رم ولی باز تو بدون همیشه یاد تو از خاطر من فراموش نمی شه گل من خوب می دونی بی تو تک و تنهام عزیزیم اگه تو نباشی میمیریم .

همیشه زنده می مونم با یاد تو (البته با خودت باشه بهتره عزیز)

سلام بر شما دوستای عزیز

امید وارم همه اونهایی که یه عشق واقعی دارن به عشقشون برسند .من الانشم بهش رسیدم امید وارم همیشه  خوش باشین وعاشق .

 

+ نوشته شده در  شنبه 20 مرداد1386ساعت 17:51  توسط ssmm  | 

هیچ وقت ندانستی انتظاراتم را......

+ نوشته شده در  پنجشنبه 18 مرداد1386ساعت 15:4  توسط ssmm  | 

سلام  به همه مخصوصا دوست خوشگلم که قراره پنجشنبه بیاد و همه رو خوشحال کنه.بازم می گم دوست دارم یادت نره بی صبرانه منتظره دیدنت هستم.

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 12:30  توسط ssmm  | 

 یه پسر خوب چه کارهایی  نباید بکنه!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 مرداد1386ساعت 12:23  توسط ssmm  | 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:11  توسط ssmm  | 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 15 مرداد1386ساعت 0:7  توسط ssmm  | 

سلام

امید وارم همه خوب و سلامت باشند به خصوص همه زندگی و عشق من.راستی می دونی منتظرتم که بیایی .خیلی خیلی خوشحالم کردی از اینگه می خوای بیایی امید وارم همیشه شاد باشی و عاشق.یادت نره دوستت دارم

www.3jokes.com - جوك، اس ام اس، تصاویر عاشقانه

 

+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 23:55  توسط ssmm  | 

www.3jokes.com - جوك، اس ام اس، تصاویر عاشقانه
+ نوشته شده در  شنبه 13 مرداد1386ساعت 23:39  توسط ssmm  | 

www.3jokes.com - Nice Pictures!
+ نوشته شده در  جمعه 12 مرداد1386ساعت 0:48  توسط ssmm  | 

دوست دارم هوا بارانی باشد طوری که بخار دهانم تمام وسعت پنجره اتاق را فراگیرد و برایم تخته سیاهی از جنس دلتنگی بسازد  تا با انگشتان سردم روی ان بنویسم

                                                                                    وای از دلتنگی.........

سلام به همه دوستانم به خصوص عشقم

امشب حالم توپه توپه چون می دونم بازم قراره بیایی و با هم باشیم.امشب یه حرف هایی زدی که من و محکم تر کرد .واقعا خیلی محکمی ولی منم سعی می کنم مثله تو شم.محکم و با تقوا.بازم میگم یادت نره دوست دارم .

 

 

 

www.3jokes.com - جوك، اس ام اس، تصاویر عاشقانه

+ نوشته شده در  دوشنبه 8 مرداد1386ساعت 0:58  توسط ssmm  | 

چه تعریفی از عشق دارید؟

 

www.3jokes.com - جوك، اس ام اس، تصاویر عاشقانه

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:22  توسط ssmm  | 

امشب سخت دلم گرفته از نبودنت .از اینکه امروز نتونستم باهات باشم از اینکه نتونستم مثله تو روزه بگیرم از اینکه نتونستم هیچ کار مفیدی انجام بدم تا بلکه ذره ای از گناهاانم در اولین روز اعتکاف بخشیده شود ولی شاید این خواست خدا بوده وقسمت.کاش بودی و می دیدی  دلتنگی مرا.عزیزم با تمام وجود فریاد می زنم تا بدانی دوستت دارم.

 

من با تمام جانم         تن خسته و اسیرم               باید که با تو باشم         در پای تو بمیرم

 

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 7 مرداد1386ساعت 0:13  توسط ssmm  | 

عمیق ترین درس زندگی مردن نیست بلکه

نداشتن کسی است که الفبای مهربانی را

 برایت تکرار کند تا از او رسم محبت بیاموزی و

با عشق او بتوانی اشک را به لبخند تبدیل کنی.

ابی ترین ابی دریا .سرخ ترین دشت شقایق و

نیلی ترین اسمان دنیا تقدیم پدر دریا دل و مهربانم باد

 که به اندازه ی تمام دنیا دوستش دارم.

                                     

                                              پدرم روزت مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 15:2  توسط ssmm  | 

یک شاخ گل سفید تقدیم تو باد
رقصیدن شاخه بید تقدیم تو باد
تنها دل ساده ایست دارایی ما
آن هم شب عید تقدیم تو باد

                                 روز پدر مبارک

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 14:48  توسط ssmm  | 

می خواهم برای همه بگویم که بهترین همدم من کیست.می خواهم همه بدانند که من چه فرشته ای دارم.نازنینم با تمام وجود فریاد می زنم تا  همه بدانند که من بهترین ها را دارم.بهترین دوست و بهترین دلسوز و خدا را سپاس می گویم که عشق پاک و خالصی دارم و خواهم داشت. زندگی خالی نیست.زندگی من با وجود تو هیچ وقت خالی نبوده.می خواهم همه بدانند که دوستت دارم .

 

www.3jokes.com - عکس های خنده دار جوك اس ام اس

+ نوشته شده در  پنجشنبه 4 مرداد1386ساعت 1:55  توسط ssmm  | 

ساعت یک نیمه شب .هوای اتاق داغ و دم کرده!داشتم درباره جمله ای که یکی از بزرگان گفته بود فکر می کردم ((اگر یک مدرسه ساخته شود ده زندان خراب می شود)).

سرم را روی پاشنه گردنم گرداندم.این وقته شب؟کی می تونه باشه؟!گوشی رو از روی میز برداشتم!

_سلام بفرمایید!

_خمیازه کشان خطاب به من کرد و گفت:سلام!نیمه شب شما به خیر!مزاحم که نیستم.راستی این وقت شب چه کار می کنید؟

قبل از اینکه سوال بعدیش را بپرسد .گفتم:عبادت .عبادت اقا!

یک اف و پفی کرد و با لحنی امیخته به نمک و شیرینی گفت:عجب.پس شما اهل نماز شب هم هستید.

مهلت ادامه صحبت را به او ندادم و گفتم: دارم مطالعه می کنم.کتاب می خوانم!

انگار حرف ناسزایی به او گفته باشم.چند بار پشت سر هم اه اه اه کرد و محکوم کرد که راه و رسم زندگی به درد خور و درست و حسابی رو بلد نیستم!به خودم حق دادم بپرسم چرا عزیز جان .به نظر می رسد شما چندان سن و سالی ندارید؟

_چه فرقی می کنه؟اصل اینکه فهمیدم تو کتاب و درس خوندن و مدرسه و این جور جاها پول مولی پیدا نمی شه.

می بایست ارام تر حرف می زدم.حالا راضی هستی؟

_از چی؟

از این که به پول و پله ای رسیدی و درست رو ول کردی؟

گفت:بله خودم رئیس خودمم.خوب زندگی یعنی همین دیگه! مگه شما از پول بدتون می اد؟

پشت سرم و خاروندم و جواب دادم :نه

گفت:پس به من ایرا نگیرید.

گفتم:عزیزجان صحبت ما بر سر این بود که چرا درس نخوندی .هیچ ربطی به پول و فقر نداره!

_چرا .ربط داره.بچه سرمایه دار تو ناز و نعمت و تو گرمای ماشین می ره مدرسه معلومه که فکر و هوشش هر روز بیشتر میشه ولی ادمهایی مثل من که صبحونه نخورده و با اتوبوس و لباس و ظاهری درب و داغون می رن سر کلاس!تموم حواسشون به اینه که کسی متوجه نشه با اتوبوس اومد.بغل دستیش بو نبره که تو جیبش یه قرون نداره!!دیگه چه انگیزه ای داره چه هوش و فکر و استعدادی می مونه.

دیدم درست می گه ولی گفتم:شنیدی که در قران امده انسان در رنج افریده شد.

و حافظ گفت:ناز پرورو تعنم نبرد راه به دوست   عاشقی شیوه رندان بلا کش باشد

گفت:معلممون روزی نوشت(مردان بزرگ همیشه از خانه های  کوچک بلند می شوند).

برگشت گفت:راستش تا ساعت 12 شب داشتم حساب و مخارج و چکهای برگشتی را حساب می کردم که به یاد تو افتادم.گفتم زنگ بزنم و بگم دفتر و کتاب های من و بیاری تا ادامه بدم.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 14:26  توسط ssmm  | 

بی تو تنها گریه کردم توی شب های بی ستاره

انتظارتو می کشم تا که برگردی دوباره

در غروب رفتن تو لحظه هایم را شکستم

زیر بارون جدایی با خیال تو نشستم

پشت شیشه روز و شب دل به بارون می سپارم

من برای گریه هایم چشمه هارو کم می ارم

انتظار با تو بودن من و از پا در می اره

ترس از این دارم که بی تو تا ابد چشمام بباره

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 0:49  توسط ssmm  | 

ای خوش نگارم امشب می خوام برات بگم چه قدر دوست دارم.چه لحظه ها که باتو و بی تو بودم.چه روزهایی رو که در تمنای یه نگاهت بودم ولی تو نگاهت رو از من دریغ کردی.چه شب هایی رو که در مخمل رویای تو ارام می شدم. کاش پیشم بودی تا بهترین شعر ها را نثارت می کردم.همیشه در عالم کلام خو به تو اشاره می کردم.اسمان عشقت رو پر از ستاره می کردم.یاد تو و یاد نگاهت لحظه ای از من دور نیست.خدانگهدار تو باد و لی به رسم عاشقی نامه هاتو بازم دوباره می خونم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 3 مرداد1386ساعت 0:31  توسط ssmm  | 

بیمارستان.اتاق مراقبت های ویژه.تعدادی ادم سفید پوش بالای سر یک بیمار- که پسر جوانی است- سخت در تکاپو هستند.یکی از دکتر ها هر چند ثانیه یک بار شوک می دهد.از قیافه دکتر ها می شود فهمید که حال بیمار اصلا خوب نیست.تقریبا همه می دانند که همه تلاشهایشان بی فایده است.بالاخره بعد از نیم ساعت دکتر ازشوک دادن دست بر می دارد و با دست به بقیه همکاران خود اشاره می کند که تمام.یکی از پرستاران با گوشه مقنعه اشکش را پاک می کند .بقیه پرستارها دستگاهها را خاموش می کنند و همه اتاق را ترک می کنند.

بیرون اتاق بستگان مریض جمعند .دکتر از اتاق بیرون می اید دورش جمع می شوندو گریه و زاری.پرستار ها انگارعادت دارند به دیدن این صحنه.چندتایی سعی دارند سالن منتهی به اتاق مراقبت های ویژه را ارام نگه دارند.خوشبختانه حال کسی بد نشده.بعد از یک ربع یا چیزی در این حدودبازدوباره سالن خلوت می شودهمه رفته اند.مانی- همان پسر جوان- هنوز گیج است.بدون هیچ حرکتی بر روی تخت دراز کشیده است .دارد به این فکر می کند که اگر مردن این است خیلی وقت است که مرده.همیشه دوست داشت مردن را تجربه کند.و حالا که مرده است حس می کند چیز جدیدی را تجربه نمی کند.انگار چیزی که تا به حال ان را زندگی می دانست مرگ بوده.همیشه مرگ برایش چیز مجهول و اسرار امیزی بود و الان احساس می کرد عجیب با ان اشنا بوده بدون اینکه بداند این همدم همیشگی اش همان مرگ است.

مینو خواهر مانی می گوید:نمیشه مانی رو هم ببریم خونه ؟پدرش کمی فکر می کند ((تا فردا که مراسم تدفینه اشکالی نداره))مادر هم کمی ارام می شود"اره اره اینجوری بهتره"

مینو 18 ساله است و مانی هم 21 .خانواده 4 نفری انها تا قبل از این حادثه همیشه زندگی ارامی داشت.وضع مالیشان رضایت بخش بود و مانی و مینو هم بر خلاف اکثر خواهر برادر ها با هم خوب بودند.

خانه عجیب ساکت است.کسی دل و دماغ ندارد.پدرو مادر مثلا دارند تلویزیون نگاه می کنند و مینو دارد کتاب می خواند.مانی هم روی تختش دراز کشیده .خیلی سریع تر از انکه فکرش را میکرد خو گرفته است به مرگ.حس می کند دوست دارد گریه کند نمی داند چرا.این حس هم خیلی برایش اشنا است.خیلی وقتها اینجوری می شد.قبل از اینکه دکتر ها اعلام کنند مرده است.ان وقت همینجوری که خوابیده بود اشکهایش از گوشه چشمانش سرازیر می شدند و ارام ارام از گوشه صورتش می لغزیدند پایین.خیلی ارام با وسواس خاصی با انگشتانش اشک هایش را پاک می کرد .از این کار خیلی لذت می برد.انگار که کس دیگری اشک هایش را پاک می کند .بعد هم ارام پشت دستش را می بوسید.این صدای بوسه برایش لذت بخش ترین صدا بود.در ان لحظات.حالا هم همینجوری شده بود.ولی اینبار گریه اش نمی گرفت.بر خلاف همیشه.و شاید تفاوت مرگ و زندگی همین بود.گریه همیشگی تبدیل شده بود به یک بغض.بی اختیار پشت دستش را می بوسد و این صدای بوسه می بردش به چند وقت پیش.حالا اشک هایش صورتش را خیس کرده اند.

فردا پدر مانی می اد بیمارستان و گواهی فوت و اینها را از بیمارستان می گیرد.چند ساعت بعد خانواده 4 نفری انها در دفتر فروش قبر بهشت زهرا جمعند.مسئول فروش پشت میز نشسته است و با تلفن حرف می زند .به مراجعین اشاره می کند که بنشینند و بعد از چند دقیقه تلفن را قطع می کند:((خوب.مرحوم مانی ملکی.خدارحمتش کند.تسلیت می گم.جوون از دست دادن خیلی سخته.....عرضم به خدمتتون که قبر شما قطعه 67ردیف 54شماره هشته.بگم امبولانس بیاد مرحوم رو بیاره؟))

((نه لازم نیست .ما خودمون مانی رو اوردیم.ایناهاش)) اقای ملکی به مانی اشاره کرد و مانی هم سری به تایید تکان داد((شوخیتون گرفته اقای محترم !من روبگو که به خاطر اینکه کار شما راه بیافته همه کارهامو کنسل کردم.واقعا که مثل اینکه همه شما دیوونه اید.شما قبر احتیاج ندارید.تیمارستان می خوایین!بفرمایید))مسئول   فروش به سمت در رفت و در را باز کرد((ولی ما گواهی داریم)) وقت من رو بیشتر از این نگیرید ((.اقا پیمان!!راهنماییشون کنید)).

مطب دکتر.اقای ملکی گواهی فوت رو روی میز دکتر می گذارد و می گوید((این رو که قبول نکردند.و انداختنمون بیرون)).((عجب البته حق دارند.اینجا ایرانه.شاید تقصیر من بوده.اخه هنوز تو ایران واسه چنین مورد هایی گواهی فوت صادر نمی کنن.الان خیلی ساله که تو کشورهای پیشرفته تو چنین مواردی اجازه دفن صادر می شه)).مادر مانی از روی صدلی بلند شد((من که گیج شدم .شما می گین مرده.اونا می گن نمرده.الان هم که میگین تو کشورهای پیشرفته مرده اینجا نمرده.مردن مردنه دیگه.اینجا و اونجا این و اون نداره که.))دکتر به خانم ملکی گفت بشینه((ببینید.وقتی جسم ادم مریض می شه.میره دکتر.دوا و درمان می کنه.دارو می خوره.اگه نیاز باشه عمل جراحی می کنه.یا خوب می شه یا متاسفانه می میره.جسمش می میره.اون موقع همه دکتر ها گواهی فوت صادر می کنند و همه جا هم دفنش می کنند.ولی وقتی احساسات یک نفر مریض بشه ما دکترها کار خاصی نمی تونیم بکنیم.علم پزشکی تو این زمینه ضعیف تر از اونیه که مردم فکر می کنند.مردم هم خیلی به این بیماریها اهمیت نمی دند.من چند سالی هست که روی یک پروژه کار می کنم به اسم معلولیت های احساسی .یه چیزی مثل معلولیت های بدنی.مثلا همینجور که یک نفر ممکنه توی یه حادثه ناگوار دستش رو از دست بده ممکنه توی یه حادثه احساسی مثلا حس شادی اش رو از دست بده.دیگه نتونه شادی کنه.به اینا می گن معلولیت های احساسی.یکی ممکنه کنجکاویش رو از دسشت بده.یا مثلا ذوقش رو.البته همیشه این از دست دادن صد در صد نیست ممکنه مثلا یه مقداری از حس شادیش رو از دست بده نه کامل.فقط بدبختی اینجاست که ما دکتر ها برای برگشتن این احساس کاری نمی تونیم بکنیم.روان پزشک ها این مواقع فقط داروهای ارامش بخش میدن.که بیمار دچار پرخاش نشه.و حداکثر اینکه این معلولیت احساسیش بیشتر نشه.از لحاظ پزشکی بیشتر این معلولیت ها دائمی هستن.البته بعضیها می گن که همیشه هم اینجوری نیست .میگن عشق ممکنه بتونه این معلولیت ها رو درمان کنه.می دونید.من چیز زیادی از عشق نمی دونم .حتی هنوز هم مجردم.تو این پنجاه سال عمر هیچ کسی تو زندگی من نبوده.اصلا یکی از دلایلی که من برگشتم ایران همینه.اینجا تو شرق میشه در مورد عشق تحقیق کرد.زیاد وقتتون رو نگیرم.بعضی موردهای خاص هم هستند مثل مانی.که همه احساساتشون از بین می ره.اینجا دیگه معلولیت نیست.یه چیزیه مثل مرگ.بهش می گن مرگ احساسی.مانی دیگه هیچ احساسی نداره.الان چند سالی هست که توی خیلی از کشورهای پیشرفته این مواقع اجازه دفن صادر میشه.حتی اگه عشق بتونه بعضی از معلولیت های احساسی رو در مان کنه.هیچ وقت نمی تونه یه مرده رو درمان کنه.می دونید.این کار مثل یه معجزه می مونه.این جور کارها از مسیح بر میاد.نه ما دکتر ها.دکتر با یک لبخند که خیلی سریع روی لبهایش خشک شد به حرف هایش ادامه داد((ببخشید سرتون رو درد اوردم باز هم تسلیت می گم)).اقای ملکی گواهی فوت رو تا کرد و داخل جیبش گذاشت((حالا ما چی کار می تونیم بکنیم.مسلما نمی تونیم انقدر هزینه کنیم که مانی رو ببریم خارج.راستی!از این کشور های همسایه جایی نیست که این گواهی رو قبول کنه؟))دکتر رضایی تلفن زد و از دوستش در این باره پرسید:((نه تا اونجایی که دکتر اصفهانی می گن به جز کشور های اروپای غربی و امریکا و کانادا جای دیگه ای این گواهی رو قبول نمی کنن))

همه ساکت شده بودند که صدای یک بوسه توجه همه را به مانی جلب کرد.داشت ارام ارام گریه می کرد((از این جور صحنه ها زیاد میبینید.پسر شما همه احساساتش رو از دست داده.بر خلاف روان پزشک ها تمایلی ندارم از گذشته بیمار چیزی بدونم.چون می دونم هیچ مریضی رو نمی تونم درمان کنم.کار ما فعلا تشخیصه.هم تشخیص معلولیت های مختلف و هم بعضی مواقع تشخیص مرگ.این رو هم بگم دستگاههای ما هیچ وقت اشتباه نمی کنند.حتی من بیشتر از بیست بار به مانی شوک احساسی وارد کردم))مینو پرسید:(( شوک احساسی؟؟))((یعنی با تحریک اعصاب مریض کاری می کنیم که انگار اتفاق خیلی خوب یا بر عکس خیلی بد برای مریض افتاده.بعضی وقتها این کار جواب میده.احساسات مریض تحریک می شه ولی....))خانم ملکی دست های مانی رو گرفت و بلندش کرد:(( اقای دکتر به هر حال متشکر.ما می دونیم شماتلاش خودتونو کردین.دیگه ما زحمت رو کم کنیم.)).

چند روزی از مرگ مانی ملکی می گذشت.بیشتر وقت هاداخل اتاقش بود.با کسی حرف نمی زد.یا گریه می کرد یا سیگار می کشید.بعضی وقت ها هم چیزی می نوشت.البته همه این ها مال اوقاتی بود که خواب نبود.روزی چهارده پانزده ساعت می خوابید.

بعضی وقت ها با خودش فکر می کرد این وضع تا کی باید ادامه داشته باشد.احساس زنده بودن نداشت.ولی مطمئن نبود که مرده است یا زنده.هنوز فکر می کرد تا مردن چیزی کم دارد.چیزی بود بین مرده و زنده.و این بلاتکلیفی ازارش می داد.بیشتر سعی می کرد فکر نکند.برای همین یا خواب بود یا سیگار می کشید.هر چند روز یک بار از خانه بیرون می رفت.ان هم برای خریدن سیگار.

چند هفته گذشته بود که یکبار حواسش به حرف های خواهرش جلب شد.مینو داشت با پدرومادر حرف می زد:(( دیگه تحملش سخت شده.داریم با یه مرده زندگی می کنیم.هر وقت می ام خونه دلم میگیره.خونه بوی مرده می ده.خوب این امریکایی ها چیزی می دونستند که گواهی فوت می دن دیگه.واقعا با یه مرده نمی شه زندگی کرد.مرده مرده است دیگه چه فرقی می کنه)).

مانی برای انها مرده بود.انگار کا اصلا نبود.کسی فکر نمی کرد که یک مرده حرفهایشان را بشنود.اقای ملکی سعی داشت مینو را ارام کند((خوب می گی چی کار کنم عزیزیم خفش کنم؟یا چند نفر رو اجیر کنم بکشنش. به خدا حال حال من بهتر از تو نیست.چیکار کنم؟))ان شب مانی تا صبح گریه کرد.دیگر اشکهایش را هم پاک نمی کرد.احساس می کرد باید کاری بکند.باید تکلیفش معلوم شود.

باز هم چند روزی گذشت.چند روزی که تقریبا هیچ تفاوتی با هم نداشت.حدود ساعت 10صبح یک روززمستانی بود که پدرش امد خانه.قبل از اینکه اهل خانه علت این زور امدن را بپرسند .خودش گفت:((دیگه همه چی حله.این 4 تا بلیط رفت و برگشت و ویزای دو هفته ای فرانسه.اینجوری واسه هممون بهتره.اونجا هم با یه قبرستون خلوت تو حومه پاریس صحبت کردم .فقط باید بجنبیم.مراسم تدفین سه روزه دیگه است)) اینطوری برای خودش هم بهتر بود.تحمل این وضعیت برای مانی خیلی سخت شده بود.خیلی سخت تر ازروزهای اول .همه چیز تکراری شده بود.وارد اتاقش که شدند مانی اماده شده بود.

فرودگاه و پرواز خیلی عادی گذشت.هیچ کس دل و دماغ حرف زدن نداشت انگار.به هتل که رسیدند مانی یکراست رفت روی یک تخت و گرف خوابید.نیمه های شب بود که از خواب بلند شد.حس عجیبی داشت.خیلی وقت بود که انتظار مرگ را می کشید و لی انگار می ترسید.ترسی که می گفت امشب شب اخر است.هر لحظه که می گذشت این حس قویتر می شد .اخرین سپیده دم.اخرین طلوع.اخرین خورشید.اخرین برف.و البته زیاد ادامه پیدا نکرد این حس.ساعت 10 صبح  مراسم تدفین شروع می شد و باید عجله می کردند.لباس مخصوصی تن مانی کردند و راه افتادند.توی راه باز هم همین احساس لعنتی.شتاب روزمره مردم و برف بازی بچه ها و یک پیرزن که به کبوترهای پارک غذا می داد.یک شنبه بود.این را از برف بازی بچه ساعت 30/9 صبح فهمید.

بغض کرده توی تابوت خوابید.در بالایی تابوت را نگذاشته بودند هنوز.کشیک داشت دعا می خواند و مانی احساس کرد که چند دقیقه ای وقت دارد تا باز هم نگاه کند .از اینجا که خوابیده بود اسمان پیدا بود.از قضای روزگار ان روز پاریس بعد از چند روز برف و طوفان افتابی بود و ابی.انگار که تا به حال اسمان را ندیده است .سیر نمی شد از نگاه کردن اسمان.دوست داشت در این چند دقیقه به اندازه چند سال اسمان را نگاه کند.هر چه می گذشت احساس می کرد عمق لحظات بیشتر می شوند.هر دقیقه از دقیقه قبل عمیق تر.دوست داشت از هر دقیقه بیشترین استفاده را بکند.بیشترین نگاه را.یک پرنده از جلوی نگاهش رد شد.دوست داشت باز هم پرنده را ببیند.و از اینجا که خوابیده بود ممکن نبود.نا خوداگاه بلند شد.چشمانش داشت پرنده را دنبال می کرد.نگاهش افتاد به پدر و مادر و خواهرش.که ساکت ایستاده بودند بالای سرش.بعد گورکن را دید که با یک بیل در دستش و کشیک را.و یک دسته گل که لابد قرار بود روی سنگ قبرش بگذارند.فکر کرد که چه مسخره داشته لذت نگاه کردن را از خودش می گرفته.دوست داشت باز هم نگاه کند زندگی را.بلند شد.بدون انکه حرفی بزند راهش را گرفت به سمت روستای کوچکی که کنا ر قبرستان بود.مثل دیوانه ها به همه چیز و همه کس خیره می شد.انگار که خیلی وقت است چیزی ندیده.

هوا داشت تاریک می شد که حس کرد گرسنه است.دنبال پول می گشت توی جیب هایش که یک پاکت پیداکرد.توی پاکت پول بود و یک کاغذ شبیه نامه.یک نامه خیلی کوتاه:

((مانی جان سلام

زندگی را نمی دیدی .این بازی ها برای این بود که ببینی.از من گرفته تا پرستارها و خانواده ات و حتی مسئولین بهشت زهرا و کشیک و گورکن.امید وارم همه ما را به خاطر نقش بازی کردن ببخشی.و امید وارم دیدده باشی.تهران که برگشتی مرا بی خبر نگذار.))

+ نوشته شده در  سه شنبه 2 مرداد1386ساعت 18:40  توسط ssmm  | 

Love asked friendship: what is difference between you and meSaid friendship: I start whit the hello and you start with a look

I separate others from each other with a word but you separate with death.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 23:41  توسط ssmm  | 

مردی در جهنم بود که فرشته ای برای کمک به او امد و گفت:

من تو را نجات می دهم برای اینکه تو روزی کاری نیک انجام داده ای فکر کن و ببین ان را به خاطر می اوری یا نه؟

او فکر کرد و به یادش امد روزی در راهی می رفت عنکبوتی را دید اما او برای انکه او را له نکند راهش را کج کرد و از سمت دیگری عبورکرد .

فرشته لبخند زد و بعد ناگهان تار عنکبوتی پایین امد و فرشته گفت:

تار عنکبوت را بگیر و بالا برو تا به بهشت بروی.مرد تار عنکبوت را گرفت و در همین هنگام جهنمیان دیگر هم که فرصتی برای نجات خود یافته بودندبه سمت تار عنکبوت دست دراز کردند تا بالا بروند اما مرد دست انها را پس زد تا مبادا تار عنکبوت پاره شود و خود بیفتد که ناگهان تار عنکبوت پاره شد و مرد دوباره به سمت جهنم سقوط کرد .فرشته با ناراحتی گفت:تو تنها راه نجاتی را که داشتی با فکر کردن به خود و فراموش کردن دیگران از دست دادی .دیگر راه نجاتی برای تو نیست و بعد فرشته ناپدید شد.

           و بدان اهل حقیقت و معرفت هرگز با بردن و باختن اندازه ات نمی گیرند

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 14:44  توسط ssmm  | 

همیشه باید عاشق بود و عاشق ماند شاید من در سنی باشم که این حس را داشته باشم  ولی عشق به انسان انگیزه ادمه می دهد و در نهایت نا امیدی عشق انسان را محکم نگه می دارد می خواهم داستان عاشقی را برای عاشقان عشق واقعی تعریف کنم...

در زمانهای بسیارقدیم وقتی هنوز پای بشر به زمین نرسیده بود فضیلت ها و تباهی ها در همه جا شناور بودند انها از بیکاری خسته و کسل شده بودند.

روزی همه فضایل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه .ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت:((بیایید یک بازی بکنیم مثلا قایم باشک)).همه از این پیشنهاد شاد شدند و دیوانگی فورا فریاد زد:((من چشم می گذارم.من چشم می گذارم)).و از انجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی بگردد همه قبول کردند او چشم بگذارد و به دنبال انها بگردد.

دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کردبه شمردن ..یک....دو....سه...همه رفتند تا جایی پنهان شوند!

لطافت خود را به شاخ ماه اویزان کرد.

خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد.

اصالت در میان ابرها مخفی گشت.

هوس به مرکز زمین رفت.

دروغ گفت زیر سنگی پنهان می شوم اما به ته دریا رفت.

و دیوانگی مشغول شمردن بود.هفتادونه....هشتاد....هشتادویک.....همه پنهان شده بودند.به جز عشق که همواره مردد بود و نمی توانست تصمیم بگیرد و جای تعجب هم نیست چون همه می دانیم عشق را نمی توان پنهان کرد.در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.نودوپنج......نودوشش....نودوهفت.هنگامی که دیوانگی به صد رسید عشق پرید و در بین بوته گل رز پنهان شد.

دیوانگی فریاد زد:((دارم می ایم .دارم می ایم.))و اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود زیرا تنبلی تنبلی اش امده بود تا پنهان شود و لطافت را یافت که به شاخ ماه اویزان بود.

دروغ را ته دریا و هوس را در مرکز زمین .یکی یکی همه را پیدا کرد به جز عشق.او از یافتن عشق ناامید شده بود.

حسادت در گوشهای زمزمه کرد:((تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.))

دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت هیجان زیاد ان را در بوته گل رز فرو کرد و دوباره و دوباره تا با صدای ناله ای متوقف شد.عشق از پشت بوته بیرون امد.با دست هایش صورت خود را پوشانده بود و از میان انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بود و او نمی توانست جایی را ببیند.او کور شده بود.دیوانگی گفت:((من چه کردم.من چه کردم چگونه می توانم تورا درمان کنم))عشق پاسخ داد:((تو نمی توانی مرا درمان کنی اما اگر می خواهی کاری بکنی راهنمای من شو))که از ان روز به بعد عشق کور است و دیوانگی همواره در کنار او راهنمای اوست.

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 2:30  توسط ssmm  | 

به زیبایی یک روز بارانی و به سادگی یک لبخند اغاز شد.لحظه های پاک و دوستی و خنده های بی بهانه.افسوس که ندانستم قدر تو را.من تو را کجا خواهم یافت باز.جز در اندیشه ی پاک.گل زیبایم می دانی که دوستت دارم و شنیدم غروب جایی است که زمین اسمان را می بوسد امشب می خواهم برایت غروب کنم کجایی اسمان ابی من.شب ها و روزها را می گذرانم تا به خاک کوی تو رسم .گمان مبر که مسیر عشق در دستان توست.عاشق باش همچون من ارزش عشق را که دریافتی عشق تو را هدایت می کند عاشقانه دوستت دارم و می پرستمت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 مرداد1386ساعت 2:20  توسط ssmm  | 

 

کد آهنگ در وب نوا


منبع اصلي كدهاي جاوااسكريپت
http://wicker-boy.blogfa.com